شما وارد انجمن نشده‌اید، در اینصورت از تمامی امکانات سایت نمی‌توانید استفاده کنید. برای رفع این مشکل وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..)
آفلاین
Zahra70
*یا علی*
******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 3,589
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
اعتبار: 37
سپاس ها -1
سپاس شده 7 بار در 5 ارسال
۱۶-فروردين-۱۳۹۰, ۱۲:۱۳ عصر
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #21
فرازهايي از وصيت نامه ي شهيد حاج علي محمدي پور

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و عليا ولي الله و اشهد ان خميني جلوه الله

خدايا اگر چه لياقت بندگي و رزمندگي در راهت را ندارم اما آمدم به اين ميدان نبردبا كفر با آنان كه مخالفت با دين تو را ميكنند .آمدم با آناني بجنگم كه عزت و شرافت اسلام را مورد هجوم قرار دادند با تمام تجهيزاتي كه ابر جنايتكاران در اختيارشان گذاشتند خدايا تو شاهدي كه به صغير و كبير ما رحم نكردند و با مردم ما چه كردند با اسلام و قران و مساجد تو چه كردند.خدايا تو را شكر ميگوييم كه اين راه را يعني جهاد در راهت را نصيب اين بنده بي لياقت نمودي . اين از بزرگي تو است اي مهربان اي خداي بزرگ روزگاري دل پيامبرت را خون كردند.روزگاري در مسجد كوفه اميرالمومنين را شهيد كردند. روزگاري آن جنايت بزرگ را بر اهل بيت امام حسين روا داشتند و امروز نيز نا جوان مردانه ترين جنايات را براين كشور مظلوم اسلامي انجام دادند و ميدهند. خدايا دوستان و عزيزانم همه رفتند من ماندم با روي سياه و خجالت از خود ت.اي كسي كه راه اسلام و دينت را به من نشان دادي. پايان راه را شهادت را روزيم فرما كه سخت در فراق تو مي سوزم در فراق بندگان مخلصت كه به سوي تو آمده اند يعني برادران همسنگرم و تواني برايم نمانده . فراق خودت -فراق دوستانم آنان كه به عشق تو سوختند .

خدايا خودت خوب ميداني كه زندگي تلخ ترين چيز برايم شده از همه چيز دنيا استعفا داده ام لحظه ايي نيست كه مرگ از نظرم دور شود .نزديك بودنش را احساس ميكنم اما يك دلهره اي دارم از اينكه كشته شوم و شهيد نباشم واي بر من .....

خداوندا بارها آمدم و برگشتم اما به حق خودت و رسولت و علي و فاطمه ات و همه ي ائمه قسمت ميدهم كه حالا ديگر با من آشتي كن.ميدانم بنده ي بدي بودم.ميدانم ولي تو خوبي تو بزرگي تو كريمي تو رحمان و رحيمي با عدالت با من رفتار مكن بلكه با فضلت رفتار كن اگر با ريخته شدن خون ما اسلام حاكم ميگردد پس اي دژخيمان كافر با گلوله هاي خود ما را نقش زمين سازيد.اي توپ ها ,خمپاره ها اي موشك ها آماده ي به خون غلتيدنيم .اسلام بالاتر است اي دنياييان نادان و منحرف آگاه باشيد كه ما سرباز خميني بزرگيم ما كفن شهادت كه كفن شهادت همان لباس بسيجي است پوشيده ايم و در درياي خون شنا ميكنيم تا به ساحل آزادي برسيم.و به شما اي مردم سست عنصر و از خدا بي خبر كه هرگز رو به جبهه نكرده ايد ميگويم:اگر همه در خانه ها و شهر ها بمانيد و در كانون گرم خانواده خود باشيد و من تا زمانيكه خميني دستور جهاد بدهد در جبهه خواهم ماند.اين بزرگترين افتخار من است و بدانيد كه روزگاري روزگار حساب است .

و به حسابتان خواهند .ادعاي مسلماني ساده است در عمل بايد مردانه بود و بدانيد شهادت آرزوي ماست.

و تا زمانيكه خداوند بخواهد و اسلام نياز به خون داشته باشد ميدهيم و با دل و جان و با عشق خون ميدهيم و شعارمان شعار حسين است هيهات منه الذله .

من از امام دست بر نخواهم داشت اگر چه خود را لايق سربازي اين امام نميدانم اما دلم خوش است كه او امام من است و افتخارم اين است كه سرباز خميني هستم و بدانيد كه هر كه از او دست بردارد به نيستي رفته است و هر كه يار خميني شود از همه ي مشكلات و آسيبها در امان است . او امام حق است نائب امام زمان و اطاعت از او بر هر مسلماني واجب است و تو اي مادر و پدر و خواهرانم و برادرانم صابر باشيد و خداي ناكرده دم به شكوه بر نياوريد .امام را ياري كنيد و در اين مصيبت صبر كنيد كه ان الله مع الصابرين . مرا حلال كنيد عفو كنيد كه خداوند مرا ببخشد و بيامرزد و شهيد قرار دهد . نماز را حجه الاسلام محمد هاشميان بخواند بر جنازه ام و اگر كفن نصيبم شد همان كه از مكه آوردم يك آرم سپاه بر كفنم نصب كنيد والسلام .خداحافظ

حاج علي محمدي پور
Zahra70امام علی (ع):همانا بهره ی هرکدام از شما از زمین به اندازه ی طول و عرض قامت شماست!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
razie
یا حسین (ع) ...
*******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 9,547
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹
اعتبار: 3
سپاس ها -3
سپاس شده 25 بار در 19 ارسال
۱۶-فروردين-۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ عصر
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #22
شهيد ابراهيم هادي

[تصویر: 1302035131_1539_fd0f1ebaa8.jpg]

یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. بچّه هایی که با ابراهیم رفیق بودند هیچکدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
برای دیدن یکی از بچّه ها به بیمارستان رفتیم، رضا گودینی هم اونجا بود. وقتی که رضا رو دیدم انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد. بعد گفت: "بچّه ها دنیا بدون ابراهیم برا من جای زندگی نیست. مطمئن باشید من تو اولّین عملیات شهید می شم".
یکی دیگه از بچّه ها گفت: "ما نفهمیدیم ابراهیم کی بود. اون بنده خالص خدا بود که اومد بین ما و مدّتی باهاش زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خالص خدا بودن چیه" یکی دیگه گفت: "ابراهیم به تمام معنا یه پهلوان بود یه عارف پهلوان"
پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما پرسید: " چرا ابراهیم مرخصی نمی آد؟" با بهانه های مختلف بحث رو عوض می کردیم و می گفتیم: "الآن عملیاته، فعلاً نمی تونه بیاد تهران و... خلاصه هر روز چیزی می گفتیم."
تا اینکه یکبار دیدم مادر اومده داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریزه. اومدم جلو و گفتم: "مادر چی شده؟"
گفت:
من بوی ابراهیم رو حس می کنم. ابراهیم الآن توی این اتاقه، همینجا و... "
وقتی گریه اش کمتر شد گفت:
"من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده".
مادر ادامه داد: "ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگه فرق کرده بود، هر چی بهش گفتم: بیا بریم، برات خواستگاری، می گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی گردم. نمی خوام چشم گریانی گوشه خونه منتظر من باشه"
چند روز بعد مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می کرد. ما هم بالاخره مجبور شدیم به دایی بگیم به مادر حقیقت رو بگه. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد و در سی سی یو بیمارستان بستری شد.
سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا می بردیم بیشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار بره و به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام بشینه، هر چند گریه برای او بد بود. امّا عقده دلش رو اونجا باز می کرد و حرف دلش رو با شهدای گمنام می گفت.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
razie
یا حسین (ع) ...
*******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 9,547
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹
اعتبار: 3
سپاس ها -3
سپاس شده 25 بار در 19 ارسال
۱۹-فروردين-۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-فروردين-۱۳۹۰ ۰۲:۱۷ صبح، توسط razie.)
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #23
شهید محمد جواد باهنر در سال 1312 در شهر کرمان به دنیا آمد. وی از کودکی به تحصیل علوم پرداخت و همزمان به تحصیلات کلاسیک نیز مشغول شد.
وی در 1332 به قم عزیمت کرد و به ادامه‌ سطوح عالی تحصیلات اسلامی در حوزه علمیه پرداخت و از محضر اساتید بزرگواری همچون آیت‌الله العظمی بروجردی، امام خمینی (ره) و علامه طباطبایی بهره‌مند شد. شهید باهنر همزمان در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد و به دریافت لیسانس در رشته معقول و منقول و سپس فوق لیسانس علوم تربیتی و دکترای الهیات نایل آمد.
شهید باهنر از سال 1336 تا پیروزی انقلاب اسلامی در فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی متعددی از جمله تأسیس مؤسسه فرهنگی رفاه و کانون توحید مشارکت داشت و بعد از پیروزی انقلاب به عنوان یکی از شخصیت‌های مورد اعتماد امام خمینی (ره) عهده‌دار مسئولیت‌های متعددی شد.
شهید باهنر با اینکه استاد دانشگاه بود و یک شخصیت معتبر علمی و حوزوی تلقی می‌شد ولی به ساده‌ترین وضع زندگی می‌کرد. شهید باهنر هر جا بود اثرگذار بود. وی از مظلومان انقلاب و از آن شهدای مظلوم است.
مظلومیت این شهید بزرگوار به اندازه‌ای است که چندان در جامعه ما مشخص نشد که شهید باهنر چه عنصر ذی‌قیمتی بود و چقدر برای انقلاب اسلامی ایران تلاش کرد. شمعی بود که از روزهای اول سوخت.
[تصویر: 1302216438_1539_8590d39261.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
freedom
accounting
******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 2,454
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
اعتبار: 12
سپاس ها 0
سپاس شده 1 بار در 0 ارسال
۲۰-فروردين-۱۳۹۰, ۱۰:۱۲ عصر
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #24
شهیدسید حمید میر افضلی
همرزم شهید همت که در زمان جنگ یکی از بزن بهادر های رفسنجان بود
مه بادیدن یک صحنه خونش به جوش اومد رفت جبهه وبرای جبران ماسبقش هم تو جبهه هم پا برهنه میگشت تا حدی که به سید پابرهنه ی جبهه ها معروف شده بود که در اخر در اغوش شهید همت به دیدار معبود شتافت
freedomكمي از غسل زير پيرهن ماند

كمي از خون خشك بر بدن ماند

كفن را در بغل بگرفت و بو كرد

همان طفلي كه آخر بي كفن ماند

hesabnama.mihanblog.com
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
razie
یا حسین (ع) ...
*******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 9,547
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹
اعتبار: 3
سپاس ها -3
سپاس شده 25 بار در 19 ارسال
۲۳-فروردين-۱۳۹۰, ۰۱:۱۵ صبح
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #25
[تصویر: 1302558252_1539_62a62bd59b.jpg]

[تصویر: 1302558289_1539_0aa299cb9c.JPG]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
Zahra70
*یا علی*
******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 3,589
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
اعتبار: 37
سپاس ها -1
سپاس شده 7 بار در 5 ارسال
۲۳-فروردين-۱۳۹۰, ۰۵:۱۶ عصر
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #26
زندگينامه شهيد مرتضي ياغچي
شهيد مرتضي ياغچيان درتيرماه سال ۱۳۳۵ به دنيا آمد‌. در كودكي علاوه بر تحصيل به مجالس‌عزاداري و قرآن نيز مي‌رفت‌. دوران ابتدايي را در مدرسه "ناصرخسرو" تبريز گذراند دوران راهنمايي در مدرسه نجات سپري شد‌. در سال ۱۳۵۶ موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته مدلسازي از هنرستان صنعتي تبريز شد‌. براي طي دوره سربازي به حوزه نظام وظيفه معرفي شد‌.
زماني كه امام‌(ره‌) فرمان فرار سربازان از پادگانها را دادند‌. ايشان نيز مانند مردم انقلابي ايران در تظاهرات و تجمعات ضد طاغوتي شركت كرد‌. بعد از پيروزي انقلاب‌، به عضويت سپاه درآمد‌. و تصدي تسليحات سپاه تبريز كه اهميت زيادي در آن ايام داشت با او بود‌. از مسئوليت وي يادها و خاطرات بسياري درذهن تمامي مسئولين سپاه آن زمان مانده است‌. همچنين مردم خاطرات زيادي از مبارزات او در "غائله حزب خلق مسلمان‌" تبريز و آشوب گروههاي ديگر دارند‌. وي در تسخير مقر فرماندهي اين حزب كه در ميدان منجم تبريز واقع بود رشادتهاي بسياري از خود نشان داد‌. در تيرماه سال ۵۹ وي به همراه برادر احمد پنجه شكار امور اجرايي مربوط به ستاد عملياتي سپاه را به عهده گرفت‌. وي تحت عنوان مسئول تجهيزات تبريز و معاون اطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود و پس از طي اين دوره‌ها به شيراز اعزام شد تا يك دوره هوابرد را در آنجا بگذراند و پس از آن جزء اولين نيروهاي سپاه به جبهه اعزام شد‌.
در اين مدت وي بارها مجروح و هر بار قبل از بهبودي كامل باز به جبهه مي‌رفت‌. مدتي بعد به دستور حضرت آيت‌الله مدني به سمت مسئول عمليات سپاه مراغه منصوب شد‌. در عمليات بيت‌المقدس با سمت مسئول محور تيپ حضور داشت و در عمليات رمضان معاون تيپ عاشورا شد‌. زماني كه تيپ عاشورا به لشكر عاشورا تبديل شد مرتضي به سمت معاون دوم لشكر منصوب گرديد‌. پس از شركت در عملياتهاي والفجر مقدماتي‌، والفجر ۲، والفجر۴ با همان سمت و با تلاش بيشتر نوبت به شركت درعمليات خيبر رسيد‌. آنان با جانفشاني از پل حميد و جزاير مجنون دفاع كردند‌. شهيد ياغچيان در حين عمليات به شهادت رسيد‌
Zahra70امام علی (ع):همانا بهره ی هرکدام از شما از زمین به اندازه ی طول و عرض قامت شماست!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
Zahra70
*یا علی*
******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 3,589
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹
اعتبار: 37
سپاس ها -1
سپاس شده 7 بار در 5 ارسال
۲۳-فروردين-۱۳۹۰, ۰۵:۲۴ عصر
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #27
بسم الله الرحمن الرحیم
بدانید که زندگانی دنیا جز بازیچه و هوسرانی نیست و اگر به خدا ایمان آرید و پرهیزگار شوید پاداش اعمال شما را در بهشت خواهد داد و از اعمال شما چیزی مزد نمی خواهد.
قرآن کریم
به نام الله او که همه چیز ما در دست اوست، حتی الان که خودکار به دست گرفتم و می خواهم وصیتنامه بنویسم. اگر قدرت نوشتن به من نداده بود نمی توانستم بنویبسم . به نام آن کس که زنده می کند و می میراند و باز زنده می کند و با درود به منجی عالم بشریت آقاصاحب الزمان و نائب بر حقش امام خمینی و با درود به شهدای صدر اسلام تا کنون و با درود به خانواده های محترم شهدا و رزمندگان دلیر جبهه های حق علیه باطل و با سلام و درود به شما مردم محترم و همیشه در صحنه.
امام حسین (ع) فرمودند: تا زنده هستیم نمی گذاریم ستمکاران به دولت و فرماندهی برسند مگر آنکه پس از مرگ ما زمان سلطنت دیگران باشد .
پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: کسی که بدون وصیتنامه بمیرد خوار و ذلیل مرده است پس برادران و خواهران وصیتنامه ام را شروع می کنم.
الهی شکر الحمد و الله که هر که را خواهد هدایت می کند و هر که لیاقت هدایت شدن داشته باشد او را هدایت می کند .
خدا یا از بس یه من نعمت دادی که اگر شب و روز پیشانی به خاک بمالم و سجده کنم آخر نمی توانم شکر نعمت هایت را به جای آورم. خدایا این خواست تو بوده که به اینجاقدم بگذارم واین نظر لطف تو بوده که مرا از تاریکی های شب و از ظلمتها نجاتم دادی. پرودگارا ،معبودا وای به حال کسانیکه قدر نعمتهای تو را ندانند. تو خیلی رحیمی، من رحیمییت را اینجا، عینا اینجا(جبهه) مشاهده کردم. وتو را شکر می گویم که مرا در حال گناه نخواستی ومرا به عالم نور بردی . ولی خدایا اگر مرا بمیرانی ،باکمی توشه چه کنم !!خدایا من راضی به رضای تو هستم ولی معبودا خیلی ذلیلم ،میدانم رحمت تو زیاد است ولی از این می ترسم که من را بمیرانی آیا مرا پیش شهدا می بری یا پیش گناهکاران!؟ آیا مرا پیش محمد (ص) وآلش روسفید می گردانی یا نه . خدا یا اگر مرا بمیرانی و با این حالت گناه از دنیا بروم و واقعا تو را ببینم ؛ همچون علی (ع) که فرمود:« اگر الان پرده کنار رود و بهشت و جهنم پیش چشمانم آشکار گردد با اینکه قبلا بودم هیچ فرقی نمی کنم .»
ولی خدا یا با کمی توشه چه کنم من در این دنیا با این همه نعمتها و با این همه سرزنشها و با این همه پند ها و اندرزها که در قرآنت دادی کدام را عمل کردم. خدایا اگر مرا به جهنم اندازی با صدای بلند گریه می کنم و به جهنمیان می گویم که معبودم را دوست دارم.
ای برادری که این وصیتنامه را می خوانی بدانکه ما در این دنیا یک مسافر بیش نیستیم. ای کسانیکه به دنیا دل خوش کرده ای و ای کسانیکه در تشییع جنازه ام شرکت می کنید امیدوارم مرگ من لا اقل یک اثری در شما داشته باشد. امیدوارم با دیدن جنازه ام ،آنهایی که شب و روز غرق در گناهند و خیال می کنندکه همیشه در دنیا ماندنی هستند به فکر آن روزی که خودشان هم چنین روزی دارند بیفتند . ای برادران ای مردم به جبهه ها بیایید تا این مخلصان خدا را ببینید .
بیایید و ببینید کسانیکه همه چیز را پشت سر گذاشته اند. خدایا من اینجا تو را شناختم .
ای کاش از اول که به دنیا آمده بودم در جبهه می بودم . ای مردم نگاه کنید چند بار که من از جبهه برگشتم که در مدت کوتاهی که در پشت جبهه زندگی کردم نمی توانستم خودم را کنترل کنم وعاقبت گول دنیا را می خوردم ورنگ مردم دنیا طلب به من زده می شد.
ای مردم شهیدپرور به خدا قسم این جنگ خیلی نعمت بزرگی است قدر این نعمت را بدانید. آخر این عزیزانی که از جبهه ها بر می گردند نگاه کنید چه قدر معصومند و مظلومندو نورانی اند؛ نگاههای عمیق بر چهره آنها بیندازید.
نماز شب را فراموش نکن در آن موقع که همه خوابند تو بیدار باش و تسبیح به دست راست بگیر دست چپ را روبه آسمان کن و بگو الهی العفو ، الهی العفو. تمام عالم هستی کلا دنیا را از دلت بیرون کن و از اعماق قلبت بگو الهی العفو . اما ای خواهر و برادر اینکه سر قبرم می آیید حتما فاتحه برایم بخوانید. برایم آیت الکرسی بخوانید زیرا خیلی محتاجم و اگر شهید گمنام شدم روزهای پنجشنبه که می آیید سر قبر شهدا رو به کربلا کنید و فاتحه برایم بخوانید . اما ای یزیدان زمان، من هم مانند مولایم حسین (ع) اعلام می کنم که اگر با ریختن خونم راه کربلا باز می شود پس ای سرنیزه ها، ای خمپاره ها، ای سلاح های گرم ، مینها و سیمهای خار دار با هر وسیله ای که دارید من را در بر گیرید.
از کسانیکه دنباله رو شهدا هستند می خواهم که سپاه را تنها نگذارند .
به نظر من هر که سپاه را تنها بگذارد اسلام را تنها گذاشته که چه خوش گفت رهبر عزیزمان که اگر سپاه نبود کشور هم نبود . زیارت عاشورا بخوانید و از همه مهمتر روحانیت و امام را تنها نگذارید . مسجد ها و نماز جماعت را ترک نکنید و آخرین پیامم این است که همه یکی شوید. گروه گروه نشوید و همه برای یک هدف که پیروزی انقلاب است حرکت کنید.
بدانید که شما شیعه علی(ع) هستید و در دنیا نظیر نداریدو آبروی اسلام و علی (ع)را حفظ کنید و بدانید که از حضرت رسول(ص) تا علی(ع) واز علی(ع) تا مهدی(عج) چشمشان به شماست. قدر خودتان را بدانید و خودتان را گم نکنید که شیعه بودن کار کمی نیست .
خدایا پرچم پر رنگ اسلام در تمام بر افراشته دار و آبروی شیعیان علی(ع) را نریزد .
دعا به جان امام فراموش نشود. علی قنبری 18/4/1363
Zahra70امام علی (ع):همانا بهره ی هرکدام از شما از زمین به اندازه ی طول و عرض قامت شماست!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
razie
یا حسین (ع) ...
*******
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 9,547
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹
اعتبار: 3
سپاس ها -3
سپاس شده 25 بار در 19 ارسال
۲۳-فروردين-۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳-فروردين-۱۳۹۰ ۱۰:۲۹ عصر، توسط razie.)
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #28
شهيد باقري با چهره اي نوجوان در ميان فرماندهان بزرگ ارتش به مانند يک ژنرال کهنه کار سخنراني مي کرد و آنچنان پيش بيني هايش درست بود که گاهي فرماندهان تصور مي کردند که او يک پيشگوست اما راز نبوغ او زماني آشکار شد که همرزمانش پس از شهادت او در اتاقش را باز کردند و نقشه هاي جنگ را در آنجا يافتند.

شايد کمتر کسي بداند که بنيانگذار واحد اطلاعات عمليات جنگ، طراح برخي از عملياتهاي بزرگ دفاع مقدس و اثرگذارترين فرد در طراحي و اجراي عمليات فتح خرمشهر، جواني 25 ساله به نام غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري است که همه او را در خط مقدم يک خبرنگار مي شناختند و تنها همرزمانش در قرارگاه گلف مي دانستند که او يک فرمانده فوق العاده است.

کسي که در جبهه به" سقاي بسيجيان" معروف بود و ماندن در جبهه را به سفر حج در سال 1361 ترجيح داد و در هنگام شناسايي مواضع دشمن در روز 9 بهمن به ديدار خداي کعبه رهسپار شد.

[تصویر: 1302634676_1539_9915d2bc26.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
azarakhsh
مهمان

 
سپاس ها
سپاس شده بار در ارسال
۲۴-فروردين-۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ صبح
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #29
بهترين شهيدي كه من (و همه هم مدرسه اي هاي دوران دبيرستانم ) با زندگيش آشنا شديم
شهيد سيد جلال سجادي بود
چون سالي يك بار خواهر بزرگوار ايشون در سالروز شهادتشون به مدرسه مون مي اومدن و از زندگي برادرشون تعريف مي كردن
مدرسه ما به اسم ايشون بود
دبيرستان سجادي

از بچه ها ( zahra70 و razie ) مي خوام اگر مي تونن زندگي نامه اي از ايشون پيدا كنن اينجا بذارن
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آفلاین
مهندس70
یا اباعبدالله الحســـــــــــــین
*****
ثبت‌نام‌شده

ارسال ها: 1,305
تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 1 بار در 0 ارسال
۲۴-فروردين-۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ عصر
0RE: معرفی شهدا ( زندگی نامه . وصیت نامه .عکس و..) | ارسال: #30

حالا نمیشه ما بزاریم.

مطمین نیستم ولی فکر کنم خودش باشه

متن زندگی نامه و وصیت نامه عالم عامل ، عارف واصل ، مجاهد نستوه شهید الحاج  "سید عبد الحمید سجادی " که در تاریخ 13/4/1366 هنگام عزیمت به داخل کشور به قلم خودش نوشته شده است :

قال الله الحکیم فی کتابه الکریم ، اینما تکونوا یدرککم الموت ولو کنتم فی بروج مشیه ...

غرض از نوشتن سطور آتی تذکرات و یادآوریهایی است راجع به آنچه  این حقیر در طول زندگیم بدان مومنانه و مخلصانه پایبند بوده و برای عینیت بخشیدن به آنها و آرمانهایی که در ذهنم می پرورانده ام سر از پا نمی شناختم .

این حقیر " سید عبدالحمید سجادی " فرزند " حاجی سید محمد حسین " متولد دهه چهارم قرن 14 هجری شمسی ( حوالی 1335 یا 1336 ) در منطقه " لعل و سر جنگل " از توابع ولایت غورات به دنیا آمدم ودر کنار سایر افراد خانواده ام با وجود محرومیت هایی که بود در منطقه ای به نام " جنگان " از توابع ولسوالی دایکندی تا سن دوازده سالگی زندگانی کردم و در این میان گهگاهی به مدت یکسال و یا بیشتر و کمتر در " جوقل " و مشغول فرا گیری علوم مقدماتی و " صرف و نحو " و ادبیات خدمت مرحوم والدم و روحانیون محلی بوده ام و روال درس وبحثم به گونه ای بود که در مسافرت ها با ابوی یا در خانه با وجود مصروفیت ها و مشغولیت هایی که به دوشم بود تا سال 1349 صرف میر، جامع المقدمات ، سیوطی ، کتاب کبری فی المنطق ، شرح جامی و حاشیه را تحصیل نموده و فرا گرفتم ، در این سالها به پیشنهاد "حاجی شیخ قاسم علی" که از علما ی مبرز مناطق مرکزی بود به پدرم ؛ مبنی بر داماد شدن اینجانب با صبیه حاجی شیخ ازدواج کردم و با اصرار ایشان پدرم وادار شد که زمینه مسافرت ما را به عراق و حوزه علمیه نجف اشرف فراهم کند که در سال 1350 همراه همسرم و خانواده حاجی شیخ راهی ایران شدیم ، ورود ما به ایران همزمان بود با جشن دو هزار و پانصد ساله رژیم منحوس شاهنشاهی و در عین حال اوج مبارزات ملت مسلمان ایران با خاندان پهلوی .

وقتی که به سوی ایران می آمدیم در کابل شاهد شکل گیری نیروهای مسلمان و خط امامی بودیم که در مدت اقامت در کابل با بعضی از طلاب و دانشجویان برخوردم و آنها آثار امام و دکتر شریعتی را تکثیر می کردند و بعضا آثار را مطالعه می کردم ؛ وقتی وارد ایران شدم در مدت بیست روزی که در ایران بودم از لحاظ روحی نا آرام بودم که چرا چنین فساد و فجایعی در کشور اسلامی مثل ایران و سایر بلاد اسلامی جریان داشته باشد در حالیکه رهبر این امت و مرجع بزرگواری مثل امام خمینی (ره) در تبعید باشد و آثارش را کسی غلنی نتواند بخواند ، اگر ساواک آثار این بزرگمرد را به دست کسی ببیند ، سرنوشتش زندان و شکنجه و اعدام باشد و...

پس از بیست روز اقامت در مشهد و قم و زیارت اعتاب مقدسه بصورت عاجل ( وقت ما هم کم بود ) از مرز خسروی وارد عراق و به کاظمین مشرف شدیم و در آنجا غرق شادی و سرور بودم از اینکه موفق شده ام به این اراضی مقدس پا بگذارم ؛ پس از زیارت کاظمین و سامرا راهی کربلا شدیم .

در کربلا هر آنچه را از واقعه کربلا و قیام مقدس حسینی تا آن زمان در ذهنم نقش بسته بود از پیش چشمانم رژه می رفت و با چشمانی بارانی و اشک آلود زیارت نامه می خواندم و با اشک شوقی که می بارید در پوست خود نمی گنجیدم که حالا کربلایی شدم ، تعدادی از اقوام و خویشاوندان به استقبال ما آمده بودند ، پس از یکی دو روز اقامت در کربلا به نجف اشرف مشرف شدم و سر بر آستان مقدس علوی گذاشتم و در منطقه ای به نام " حنون " اقامت گزیدم و پس از چند روز دید و بازدید دوستان و همشهری ها خدمت " امام خمینی " رسیدم و حامل نامه هایی از والد مرحوم (که وکیل امام در مناطق مرکزی بودند ) و آقای سید عبد الحمید ناصر کابلی بودم ؛ نامه ها را در منزل امام وقتی خدمت ایشان رسیدم تقدیم نمودم ، امام فرمود حالت چطور است ؟ گفتم خوبم ، می خواهم درس بخوانم ، امام فرمود چه تحصیل می کنی ؟ گفتم حاشیه می خوانم ، امام به حاجی شیخ عبدالعلی قره ای و ایت الله رضوانی دستور داد که اسم این سید را برای ورود به حوزه بنویسید و از آنجا با امام تا " مسجد ترک ها " که ظهرها امام نماز جماعت می خواند و درسهایش را هم می گفت رفتیم و نماز ظهر و عصر را به امام اقتدا کردم و از آن پس شهریه ام در حوزه علمیه نجف اشرف از بیت امام و هم از سایر بیوت درست شد و مشغول به تحصیل شدم و بیشتر درسهایم را خدمت آقای موسوی سنگ تختی ، آقای مدرس ، شیخ عیسی محقق و محمدی بامیانی فرا گرفتم و بعضا درسهای خصوصی هم داشتم و درهفته دو شب خدمت امام قبل از رفتن ایشان به حرم می رسیدم و بیشتر با طلاب و روحانیونی محشور بودم که مقلد امام و در خط امام بودند و شبها بصورت مرتب نماز را در مدرسه آیت الله بروجردی پشت سر امام می خواندم و در کنار درس و نوشتن از آثار امام مطالعه می کردم و درسها را مباحثه می کردم ؛ بعضا در حسینیه سجاد جامع المقدمات و سیوطی را تدریس می کردم و از محضر آقای عرفانی و شیخ مدار زائری هم استفاده می کردم و درس خصوصی و تمرین هفتگی با زاهدی بهسودی و محمدی ورس و شریفی و برادران دیگر داشتم .

در امتحانات حوزه نمراتم خوب بود و از در امتحانی که از سوی بیت آیت الله حکیم اعلام شد شرکت کردم ، ولو با مخالفت عده ای روبررو شدم ودر جلسات  سخنرانی های امام تحت عنوان " مبارزه با نفس " یا جهاد اکبر شرکت فعال داشتم و سخت در روحیه ام تاثیر می گذاشت تا اینکه در حلقاتی که روحانیون مبارز ایران بصورت محدود در سطح طلاب افغانی به وجود آمده بود شرکت نموده و در اصل به صورت نیروی عملی که آثار امام را پخش می کند در آمدم و با عبدالحسین اخلاقی که فعلا توسط فاشیست های تنظیم نسل نو ربوده شده و از سرنوشتش خبری نیست هماهنگ بودم و غیر مستقیم با حجج اسلام منتظری و دعایی و محتشمی مرتبط بودم و دقیقا در دسته بندی همشهری ها به عنوان مخالف یاد می شدیم .

جهت گیری ام با تشکلی که به وجود آورده بودیم درجهت ساخته شدن و پیگیری مبارزه اسلامی در راستای خط امام بود . منازعات و مناقشاتی که که بر اساس مسایل شخصی و مادی باشد محکوم می کردیم و دو مجموعه را بوجود آورده بودیم که عبارت بود از برادران شهید امینی شیخمیرانی ،این حقیر ، معینی ، صادقی اشترلی ، پسر کوچک رییس یکه و لنگ ، حسینی دیوالک ، رضایی شیخمیرانی ، سرور اخلاقی ، ناطقی پنجابی ، مجاهد پنجابی و سایر عزیزان که در مدرسه بهبهانی بودیم و مجموعه دیگر در " جدیده " در منزل شهید امینی و سایر برادران جلسه داشتند و هفته وار با هم تصمیم گیری هایی را جع به ادامه مبارزه با نظام شاهی افغانستان بود و صندوقی را پایه گذاری کردیم که پشتوانه ای بود برای کتابخانه محمدی (ص) و جمع آوری کتاب را آغاز کردیم .

سرانجام در جلساتی که برگزار می شد مقاله و سخنرانی داشتیم و مرکزیت کار ما در جدیده حسینیه سجاد و منازل دوستان بود و در آنجا آثار امام و سایر متفکرین اسلامی را می خواندیم و پخش می کردیم تا اینکه در سال 1353 ما را همراه تعدادی از برادران روحانی و غیر روحانی اخراج کردند و بنده و خانواده همراه برادر کوچکم " سید محمد " راهی وطن عزیزمان از مرز خسروی شدیم ؛ مدتی ما را در در مرز قصر شیرین اردوگاه نصر آباد نگه داشتند و کتابهای امام را از ما گرفتند و رژیم سفاک شاهنشاهی ( محمد رضا پهلوی ) بدون اینکه بگذارد قم و مشهد را زیارت کنیم و یا در حوزوات علمیه مشهد و قم اقامت بگزینیم بصورت ترانزیتی اخراج کردند و وارد هرات شدیم و در آنجا به مدرسه صادقیه رفتم و با روحانیون هراتی چون شیخ غلام حسین طالب و شیخ اسحاق اخلاقی و... برخوردم و در ضمن با محمودی در آنجا آشنا شدم و چهره ای که از ایشان ترسیم شده بود به عنوان روحانی با استعداد و درس خوانده و دارای اندیشه تند انقلابی بود و من هم در جمع ایشان حضور یافتم و مقداری از سر احساس از عدم احساس مسولیتشان انتقاد کردم ، محمودی را خوش آمد و در مسافر خانه به دیدنم آمد وو مقداری صحبت شد و قرار بعدی را گذاشتیم و راهی کابل شدم ، در کابل مدت یکماه ماندم و مورد استقبال و تشویق اقوام و دوستان قرار گرفتیم و بار اول در تکیه عمومی آقای حجت سخنرانی کردم و یادی از آقای " ضیا " کردم ، خیلی تاثیر کرد چون آقای ضیا پسر آقای حجت در جو مذهبی آن روز خیلی محبوبیت داشت و بعدا در تکیه ترکمن ها صحبت کردم و در تکیه بالای کوه هم صحبت شد و در چهار ده کابل و جاهای دیگر سخنرانی هایی در حد توانم داشتم و در پی آن بودم که نیروهای مبارز آن روز را بیابم که در چهره آقای عالم و صادقی و دیگران تجلی داشت و بعضا موفق شدم آقای شفق را ببینم و صحبت هایی رد وبدل شد و سپس راهی مناطق مرکزی شدم . در آنجا با استقبالی که صورت گرفت مدت بیست روز بودیم که پدرم از دنیا رفت و با مشکلاتی مواجه شدیم و زمستان را حوزه ای دایر کردیم و تعدادی از بپه ها را درس می دادم در حد سی نفر و بهار 54 فرارسید ، سربازی ام برآمد و اینجا بو د که عده ای از دوستان دور و برم را گرفتند سال 54 ماندم و وجوهات را هم جمع کردم و برای سربازی ام به مرکز ولایت غورات رفتم با امتحان و وسائطی مجلا کردم و معاف شدم و در پاییز همان سال راهی کابل شدم تا وجوهات را به ایران برسانم یا به سید عبدالحمید ناصر برسانم که به کابل آمدم و دیدم بردن پول به ایران امکان پذیر نیست و به آقای ناصر تحویل دادم تا ایشان به نماینده امام در قم برساند و برایم رسید تحصیل نماید و خودم هم راهی ایران شدم به صورت غیر قانونی به مشهد آمدم و قم هم رفتم ، با دیدن طلاب و روحانیون و مبارزین بر این تصمیم شدم استوار شدم که به هر قیمت باید به ایران آمد از طرفی درس خواند و از طرف دیگر در دریای خروشان نهضت اسلامی سهیم شد ؛ لذا پس از رفتن به قم و سپری کردن ایام عاشورا و اربعین دوباره راهی وطن شدم ، وقتی به خانه رسیدم آقای راشدی از برادران روحانی منطقه از دنیا رفته بود ، خیلی متاثر شدم و پس از ناراحتی که در خانه به وجود آمد مهاجرت کردم به سوی کابل ؛ در کابل سخنرانی هایی در " حسینیه برهان " و مکانهای دیگر داشتم و نهایتا بهمراه خانواده راهی ایران شدم .

پس از چند روزی به مشهد رسیدیم و با وجود مشکلات عدیده ای که داشتم با تلاشهای فراوان خود را شامل حوزه علمیه نمودم و از آن پس به کلاس درس آقایان صالحی ، شیخ اسماعیل محقق ، ادیب اصفهانی ، امیری ، نصراللهی و دیگران در مدرسه " آقای میلانی " می رفتم ؛ و در عین حال به مطالعه آثار متفکرین اسلامی چون " امام خمینی " ، " آیت الله مطهری " ، " دکتر شریعتی " و " طالقانی " پرداختم و عملا به جمع مبارزین مسلمان افغانستانی پیوستم . در آن روزها تعدادی از نیروها در مشهد به عنوان پیشگامان نهضت اسلامی افغانستان مطرح بودند که بیشتر در مدرسه " جعفریه " وسایر مدارس علمیه حضور داشتند و آثار " جلال الدین فارسی " را در سطح وسیع تبلیغ کرده و می خواندیم  و پخش می کردیم .

در خانه ای که اجاره کرده بودم شب و روز بهمراه اخوی مطالعه می کردم و چه روزهایی خوبی بود ، در همان روزها گاهی از طریق بعضی از برادران آثار مبارزین ایرانی را در شرایط خطرناک پیدا می کردم و مطالعه می کردم و نوارهایی از سخنرانان پرشور به دستم می رسید و گوش می کردم و تمام وجودم را شعله هایی از خشم و انزجار نسبت به رژیم های ارتجاعی و الحادی فرا گرفته بود و در آرزوی روزی بودم که مردم ما حرکت کنند و مبارزه اسلامی را آغاز کنیم و بدین شکل بود که انگیزه مبارزه اسلامی در من ایجاد شد و از آن پس سخنرانی های امام و بیانیه های ایشان را پیدا کرده ، می خواندم و پخش می کردم و به نوعی این کتب و آثار را به دیگران هم توصیه می کردم تا اینکه سرانجام مجموعه ای راه انداختیم و با هم مطالعه می کردیم و محور کار ما " صندوق خیریه غدیریه " بود و بعدا صندوق خیریه امام زمان (ع) که در ادامه کار کتابخانه محمدیه شکل گرفته بود .

همزمان با اوج گیری مبارزات اسلامی در ایران در ماه رمضان سال 57 مشغول تبلیغ بودم و شوری که در ایرانیها می دیدم چنان تحریکم کرده بود که سر ازپا نمی شناختم و از شدت شوقی که داشتم ساعتها سخنرانی می کردم و حتی به تهران آمدم و در آنجا شاهد تظاهرات عظیمی بودم که زن و مرد آمده بودند شعار می دادند و فریاد می کشیدند ، آتشی درونم شعله ور شده بود و با خودم می گفتم " کی می شود افغانی ها هم انقلابی شوند و اینگونه راهپیمایی کنند ؟ "

انقلاب اسلامی ایران پیروز شد  و من در تمام صحنه های انقلاب در کنار برادران و خواهران ایرانی بودم و تا پای شهادت هم پیش رفتم و بعضی از برادران مثل محمد نبی مبارز در مشهد شهید شد و اکثر طلاب جوان افغانی مثل ما سر صف تظاهرات حضور داشتند و ما همیشه در کنار آقایان " خامنه ای " ، " هاشمی نژاد " ، " طبسی " و... بودیم .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی " گروه مستضعفین " را بهمراه برادران صابری ، موحدی ، ناطقی ، رضایی ، معینی ، صالحی ، اعتمادی ، مهدوی و ... بوجود آوردیم و با گرفتن منازلی و تهیه وسایلی اندک ، جلسات و حلقات فکری راه انداختیم و بصورت تشکیلاتی کار می کردیم بگونه ای که افراد تا مدتی همدیگر را نشناسند ، در مشهد سه باب منزل در اختیار داشتیم و شب و روز می دویدیم و اولین اعلامیه مان را پخش کردیم و مواضعمان را در قبال حکومت کودتا و روس متجاوز اعلام کرده بودیم و پیشنهادهایی هم به نیروهای مبارز داده بودیم که خط مشی ما اسلامی و در خط امام و ولایت فقیه است و بر اساس شعار " نه شرقی ، نه غربی ، استقلال آزادی ، جمهوری اسلامی " عمل می کنیم و می خواهیم مبارزه کنیم و همین اعلامیه هزاران نسخه تکثیر شد و در24 حوت همزمان در هرات و مشهد پخش و چندین بار تجدید چاپ شد که منجر به راهپیمایی علیه کودتای 7 ثور و رفتن به کنسولگری و پایین آوردن پرچم دولت مزدور کابل توسط برادران شد . سخنران برادر صابری بود و خودم مسول راهپیمایی بهمراه برادر موحدی تا آخر مراسم را به نحو صحیحی هدایت کردیم ؛ بدینسان جز معدود کسانی بودیم که باید بصورت حرفه ای عمل می کردیم و اعلامیه هایی را به مناسبت 7 ثور و مناسبت های دیگر پخش می کردیم تا اینکه در نهایت " گروه نصر " اعلام موجودیت کرد ، هر چند در آغاز متوجه نبودم تا اینکه آقای " مزاری " و " سید اکبر صالحی " به مشهد آمدند و تمایل داشتند با ما بنشینند و تا ما جذب یکی از جریانها شویم و یا جریانی را به وجود بیاوریم که موافقت نشد و جلسه به بعدها و شناسایی نیروها موکول شد و در ضمن گروه مستضعفین برای آقای مزاری و صادقی و ... معرفی شد لذا دوباره آقای مزاری برای جذب ما به مشهد آمد که نپذیرفتیم و برای بار سوم " شهید موحدی " به مشهد آمد و  طی جلسه ای که با ایشان داشتیم تصویب شد که " مستضعفین " و " نصر " با هم کار کنند و دفتر مشهد را راه انداختیم و مسولیت ها مشخص شد و خودم مشغول برگزاری جلسات آموزشی شدم و دو  سه حلقه از جلسات را اداره می کردم و تعهد خاصی در خودم احساس می کردم و انگیزه ای دینی ، مذهبی در من وجود داشت که وقت و ناوقت نمی شناختم ، اکثر اوقات در دفتر بودم و مسافرتهایی هم به تهران و قم داشتم و نهایتا برادر موحدی در مرکزیت سازمان قرار گرفت (به نمایندگی از گروه مستضعفین ) و خودم رابط مرکز و بقیه برادران بودم تا اینکه پس از مدتی به پیشنهاد برادران مزاری ، شفق و عرفانی در مرکزیت قرار گرفتم . جلساتی را پیرامون مسایل مختلف سازمان در قم منزل صادقی و حسینی دایر می کردیم  تا اینکه کنگره ای تشکیل شد و مسولین تصمیم گرفتند داخل بروند و آقایان " خلیلی " ، " افتخاری " ، " دکتر معصومی " ، " ناطقی " و " موحدی " بعنوان نماینده انتخاب شدند و از آن روز برادران راهی داخل شدند و ما در سال 60 داخل رفتیم که مسایلی پیش آمد که در دست نوشته هایم داخل کتابها هست و تحولات سال 60 و مسایل مناطق مرکزی و نقشی که جمع ما در ایجاد حرکت فرهنگی داشته ایم که لازم به تکرار نیست ؛ در سال 1361 بازگشتم و با تصمیم گیری برادران مزاری ، صادقی ، شفق ، صابری ، عرفانی و خودم اصلاحاتی در سازمان به وجود آمد و عناصری چون " افتخاری " و " اخگر " بخاطر نا همسازی با مواضع اعتقادی از سازمان اخراج شدند و تعیینات جدید در داخل و خارج انجام گرفت و شرایط مساعد برای رشد جریان سازمان دوباره فراهم شد و خودم در شکل دادن به جمع نیروهای خط امام در سال 1361 نقش موثری داشتم .

با فعالیت برادران در سال 1363 اعزام صورت گرفت و سازمان در اکثر مناطق شکل گرفت و همینطور اعزام سال 64 در رشد سازمان تاثیر فوق العاده داشت و ما هم تلاش می کردیم و برایم مطرح نبود در مرکزیت باشم یا پایین تر باشم و خودم را در معرض ابتلائات گوناگون و تکفیرها و تفسیق ها قرار دادم ، به گونه ای که خیلی از وقتها به من اهانت می شد ، همچنین به سایر برادران و در سخنرانی ها و جلسات متعددی که برگزار می کردیم بی محابا تحلیل و ارزیابی ام از مسایل و مواضع فکری مان در تبعیت از خط را امام اعلام می کردم و و اکثرا در مشهد ابتکار  عمل با خودم بود و " کتابخانه رسالت " به همین منظور تاسیس شده بود و با زحمات فراوان و پول جمع کردن و امکانات گرفتن از نهادها و مهاجرین برای " کتابخانه رسالت " آنجا را سروسامان دادیم تا پشتوانه تبلیغی و فرهنگی برای برادران باشد که به حق اگر طبق اساسنامه ای که تنظیم شده عمل شود ؛ کتابخانه می تواند محور مهم و فعال تبلیغی و فرهنگی بخش وسیعی از نیروها باشد که امیدوارم با آن احساس صادقانه ای کع داشتم و دارم و امیدی که به " رسالت " بسته بودم ، اگر خودم نبودم آیندگان و آنهایی که اخلاص و صداقت افرادی مثل ما را درک می کنند رسالتشان را در رسالت بصورت اصولی انجام بدهند و اینک آرمانم :

الف ) شعارهای اصلی و محوری انقلاب اسلامی . نه شرقی ، نه غربی ، استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی ؛ که برادران بر این اساس حرکتشان را عیار کنند و به این شعارها تحقق عینی ببخشند .

ب ) تبعیت از خط امام که امروز مظهر آرمان همه مستضعفین عالم است و تنها راه نجات برای ما پیروی راه امام خمینی است و سازمان نصر و سایر نهادها هم در این راستا باید گام بردارند ، هرگاه تجلی کاملی از شعارهای اصلی انقلاب اسلامی و ارزشهایی که در وجود امام است شوند ، می توانند سرنوشت " انقلاب اسلامی افغانستان "را رقم بزنند و موضع گیری سخت سازمان در شرایط حساس فعلی حکایتگر از خط امامی بودنشان است .

ج ) صداقت و اخلاص در مبارزه و صمیمیت که در جمع مبارزین باید وجود داشته باشد .

د ) معنویت و روحانیت به گونه ای که یک مجاهد با خواندن دعاهای ماثوره و بریدن از مادیات و صیقل دادن روحش ، با اتکا به خدا راهش را ادامه بدهد و همین جاست که فکر و عمل و عقیده و ایمان در هم می آمیزد و از مومنین و متعبدین و مجاهدین مخلص ، آهن های گداخته ای در مبارزه با کفر جهانی می سازد و اینجاست که رمز عملیات انتحاری حزب الله لبنان و مدافعان خلیج فارس و نصری ها (نصری های راستین ) در افغانستان را در می یابیم که در اوج معنویت ها و پیوستن به خدا با ادراکات متعالی روحانی ، خدا را می بینند و اولیا الله را می بینند و انبیا و امامان معصوم را در انتهای کمالات الهی می بینند و می شناسند و دیوانه وار به جبهه می روند .

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

می خواهند در مبارزه حق و باطل دائمی در تاریخ ، پیرو راستین رهبرشان باشند ( پیرو امامشان )

هـ ) در شرایط فعلی که همه کفر جهانی در مقابل انقلاب اسلامی متحد شده اند و در افغانستان روسها و دولت مزدور با ترفندهای شان می خواهند ملت ما را به سازش بکشانند و منفعل کنند ، تنها راه ، ادامه مبارزه اسلامی و سازش ناپذیری است که این با روح انقلاب اسلامی سازگار است و آنهایی که از سازش و مذاکره صحبت می کنند با روح اسلام و نهضت اسلام آشنایی ندارند و بیگانه اند و چهارنعل بسوی قدرت و ریاست می تازند و مردم ما باید آنها را بشناسند .

برای ما آنچه مطرح است ، تداوم انقلاب اسلامی است ولو اینکه سالها طول بکشد و به پیروزی برسیم یا نرسیم ؛ آنچه مهم است عمل به تکلیف الهی است نه چیز دیگر .

نوشته ام را در اینجا کوتاه می کنم و به فرصت دیگر با تامل بیشتر و انعکاس ریز قضایا و سرگذشتم موکول می کنم ( اگر زنده ماندم ان شا الله )

از زندگی و مال دنیا چیزی ندارم ، حدود سیصد و پنجاه هزار تومان بدهکارم که اکثرا به خاطر کارهای عملی و اجرایی بوده است .

آنطوری که شایسته است به خانواده ام نرسیده ام و از این لحاظ پیش خدا و بچه هایم احساس خجلت و سر افکندگی می کنم .

در این سفر اخیر در جمع برادران سازمان (شورای مسولین ) بدهکاریم را مطرح کردم ، حجه الاسلام حسینی گفتند : اگر زنده برگشتی که خوب ، و الا تامین می کنیم . لیست بدهکاریهایم دست اخوی است و وصی ام اخوی است با نظارت حجج اسلام مزاری و حسینی .

کتابهایم مربوط به اخوی است و ر طوری که خودش صلاح می داند از آنها استفاده کند و نشریات و اسناد پایه ای شود برای اسناد انقلاب اسلامی که در این رابطه اخوی ام " سید محمد " بچه هایم را فعال کند و تربیت کند و دست نوشته ها و خاطراتم را به عنوان سرگذشت یک طلبه افغانی مقلد قلب تپنده مستضعفان جهان " امام خمینی " تنظیم کرده و در معرض افکار عمومی قرار دهد و فراز هایی از زندگیم را که در آن برادرم همراه و راهیارم بوده باید منعکس شود : 1- مسافرت به نجف 2- پس از نجف در افغانستان و مهاجرت به ایران و مسایل خانوادگی و ابتلائاتی که بوده 3- پس از آمدن به مشهد و رفتن به داخل در سال 1360 و مسایلی که پیش آمد و زندان و گرفتاریها و ... 4- آمدن دوباره به ایران و مسایلی که پس از قربانی شدن اخوی ام " سید ضیا " از ناحیه شورا و دوستان نا آگاه و نادان بر ما گذشت و همزمان با سفر مکه و روحیه گرفتن  از خانه خدا و مراسم حج و مسافرت اخوی به داخل 5- با مطرح شدن سازمان و رشدش عده ای هار شده اند تا موقعیتی دست و پا کنند و ما را در معرض قضاوت های غیر اسلامی و تهمت های نا روا قرار بدهند و به اخوی که استعداد آینده نهضت اسلامی افغانستان است ضربه حیثیتی وارد کنند و در حوزه او را به صورت وارونه جلوه بدهند و به داخل کشور نامه بنویسند و جو سازی کنند و ... 6- سرانجام هجرت کنونی ام . اینها باید نوشته شود و لا اقل صداقت ها ، اخلاص ها ، فداکاریها و مظلومیت ها در معرض افکار عمومی قرار بگیرد .

بچه هایم ؛ فاطمه آرام و محجوبم ، اسدالله زیرک و هوشیارم ، معصوم جرات مند و درس خوانم ، روح الله خموش و دوست داشتنی ام ، زینب خوش خنده ام ، جمال بیدار و روشنایی بصرم و همسر متدین و فداکار و حزب اللهی ام ؛ از شما می خواهم که بر من ببخشید از اینکه برای شما پدر مهربان و همیشه در کنار شما و تامین کننده خواسته های شما و همسری که بتوانم در کنار شما آرام بخش قلب و دل شما باشم نبودم و آنچه را همسرم وقتی خداحافظی کردم به من گفت ، من لایق آن نیستم ؛ اگر باشم کاملا تعهد می کنم .

ای مادر مهربان که سراسر وجودت بر پایداریت در برابر سختی ها برای اینکه ما درس بخوانیم و تربیت شویم شهادت می دهد و همیشه مشکلات نبودن ما را و هجران ما را به خاطر خدا تحمل کردی ، امید وارم این بار همان طوری که خودت مادر شهید چمران را مثال زدی ، همچنان پایدار و مطمئن باش که در حیطه قدرت و ملک خدا هستم .

و این همه را به برادر اندیشمند و مجاهد عالیقدر و مرادم " محمد سجادی " در طول مدتی که با هم بوده ایم قولا و عملا گفته ام .

به امید تکمیل نوشته ناقصی که پیش رو دارید ، این ها را با عجله تمام در زاهدان دفتر سازمان نصر نوشتم ، مرا می بخشید و به همه دوستان و همفکران و اقوام سلام رسانیده و برایم حلالیت می طلبید و برایم نماز و روزه می خوانید و می گیرید و از طلب کارانم و همه آنهایی که به نحوی محشور بودم حلالیت بخواهید .

اگر شهادت که لایقش نیستم نصیبم شد ، در مراسم من دسته های سینه زنی و عزاداری حسینی را دایر کنید و فریاد " یا حسین " سر دهید و آنچه مرا وادار ساخته برای این کارها ، عاشورا ، کربلا و نهضت حسینی است که در انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی تجلی یافته است .

والسلام _ سید عبدالحمید سجادی – 14/4/1366

مهندس70دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ‏
ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر mahdi 6 1,021 ۲۵-شهريور-۱۳۹۳ ۰۵:۳۲ عصر
آخرین ارسال: new season
  درد و دل با شهدا mahdi 324 41,054 ۱۴-آبان-۱۳۹۲ ۰۷:۴۹ عصر
آخرین ارسال: najmeh

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان